چينيان بر كوششهاي معاصرانشان در غرب پيشي ميگرفت. اگر نه به خاطر ديوفانتوس، كه شخصيتي بسيار ممتاز و آن چنان كسي بود كه بر پيشرفت رياضيات تا روزگار ما مؤثر واقع شد، بهجا بود اگر بر اين فصل عنوان چيني داده ميشد. سرانجام، در اثناي اين عصر، حلقهٴ ديگري افزوده شد كه به نزديكي افراد متفرق بشريت به يكديگر تا حدي كمك كرد؛ مانويت، كه حلقهاي غريب بود و مدت هزار سال، ولو بيسروصدا و پنهاني به كار پرداخت.
ب. زمينهٴ دين
ماني
ماني زنديق1 يا مانس2 در 215 - 16 در همدان (؟) از مليتي ايراني و احتمالاً از نژادي ايراني زاده شد، با اين حال غالباً به سرياني سخن ميگفت. او در 20 مارس سال 242 در تاجگذاري شاپور اول در تيسفون حضور يافت و دعوت خود را از آن هنگام آغاز كرد؛ او سفرهاي زيادي به هند و ممالك شرقي ديگر كرد، و در 276 هنگام پادشاهي بهرام اول در جنديشاپور اعدام شد. مؤسس مانويت،يك اعتقاد التقاطي رياضتپيشه و جهانوطن، كه در اصل نوعي مسيحيت غنوسي داراي رنگ مزدايي بود. پيامبراني كه به عقيدهٴ ماني پيش از وي آمده بودند، عبارت بودند از هرمس الهرامسه3، افلاطون، بودا، زرتشت و عيسي، كه اين آخري مهمتر از همه است، چون ماني خود را رسول عيسي مسيح ميخواند. منشأ اصلي افكار او نوشتههاي ابن ديصان (نك نيمهٴ دوم سدهٴ دوم) و غنوسي ديگري است به نام مَرقيون، كه احتمالاً بزرگترين مجتهد مسيحي سدهٴ دوم بود.4 عناصر ديگري هم در مانويت اصلي وجود داشت (از قبيل عناصر بابلي) يا به مرور زمان بر آن افزوده شد (از قبيل ملحقات بودايي در تركستان).
يكي از جنبههاي اساسي مانويت قبول دو اصل ابدي بود، به نام نور و ظلمت؛ جهاني كه ما در آن زندگي ميكنيم تركيبي است از اين هر دو. و به خاطر اين ثنويت است كه اين دين گاهي يك نوع مزداپرستي مسيحي شمرده شده، ولي عناصر مسيحي در آن بيشك بسي نيرومندتر از عناصر زرتشتي است؛ نبايد فراموش كرد كه مسئلهٴ شر، آگاهي بر شر در جهان و در نفس